بازم حرفای تکراری

 میخواستم این بار بیام با یه روحیه شاد  مطلب بنویسم برای همین امروز که دلم گرفته بود چیزی ننوشتم  

 خودم هم خسته شدم از بس حرفای تکراری زدم

  خدایا چرا اینجوری  ؟

 خدایا چرا اونجوری ؟

 ولی فایده نداشت   هر کاری کردم نشد که نشد

امروز اسمون هم مثل من حالش بد بود   اونم یه بغض سنگین تو گلوش بود که مثل من نمیتونست گریه کنه

 گاهی چند تا قطره اشک از چشمش سرازیر میشد و دوباره بغضشو فرو میخورد

 نمیدونم تازگیها چرا نمیتونم گریه کنم

 میخوام گریه کنم ولی نمیشه     همسری میگه باید بری پیش روانپزشک ولی من دوست ندارم برم 

 برم بهش چی بگم ؟  بگم من انقدر ادم ضعیفی هستم  که به خاطر یه مشکل کوچیک  زندگیمو فلج کردم ؟

درسته که مشکل کوچیکی نیست ولی وقتی به مشکلات بقیه  نگاه میکنم میبینم که انقدر هام اوضاعمون بد نیست که من بزرگش میکنم  شاید هم  خیلی مشکل بزرگیه

بالاخره ما بعد از دوسال درمان و سه سال انتظار  هنوز  بچه دار نشدیم و داریم به اخرین راه حل ها میرسیم

ولی به نظر خودم بزرگترین مشکل من بیکاری و تنهاییه اگر انقدر بیکار نبودم مدام به بچه و بچه نداشتنم فکر نمیکردم  البته اگه خدا بخواد تا چند وقت دیگه  (شاید چند روز  شاید هم چند هفته )  میرم سر کار

اونم اگه به برکت دولت فخیمه به همسری انتقالی  بدن و کاری که ١٠ ماهه داریم براش زحمت میکشیم  از دست نره

بعدش این حرف های دیگرانه که منو اذیت میکنه  خیلی هم سعی میکنم بیخیال باشم و اهمیت ندم ولی بقیه هم  به موازاتی که من تمرین پوست کلفتی میکنم  زخم زبون  هاشون صریحتر میشه

مثلا پدر همسری تا حالا چند بار بهمون گفته بود که دوست دارم نوه امو ببینم و  و از این حرف ها ولی امشب با صراحت کامل توی جمع  رو کرده به من میگه :

 اگه تو حالا یکی زاییده بودی   ما هم سرمون گرم بود  چقدر منتظر بمونیم؟ 

  خجالت بکشید دیگه  پس کی میخواین بچه بیارین؟

 فلانی و فلانی بعد شما عروسی کردند الان بچه اش حرف میزنه  

  چشمامون سفید شد از بس انتظار کشیدیم  تا کی میخوای درس بخونی ؟؟ به چه دردت میخوره این همه درس خوندن ؟

  گلم که سرشو انداخت پایین    خجالت کشید از این صراحت باباش  با من   اگه یکی زاییده بودی !!!!!!!!

 من هم چه جوابی داشتم که بدم   ؟ هیچی نگفتم   یه لبخند کمرنگ زدمو و هیچی نگفتم

 انتظار داشتم همسری یه چیزی بگه ولی اونم هیچی نگفت  

 یه کمی ازش گله دارم   اگه انقدر به بچه های فامیل ور نره و بازی نکنه بقیه هم جرئت نمیکنند با من اینطوری حرف بزنند   حتما پیش خودشون میگند اخی   چقدر بچه دوست داره ولی به خاطر درس زنش نمیتونه بچه دار بشه

 خیلی هم اینو بهش گفتم ولی  اهمیت نمیده   اخه عشق من در نهایت عشقی که به من داره یک دنده و لجباز  هم تشریف داره و   حرف حرف خودشه

 نمیدونم چرا این چیزا رو گفتم ولی شمایی که میخونید اصلا مجبور نیستین برای حرف های بی ربط و از این شاخه به اون شاخه من نظر بدین

 من اینا رو میگم که خودم سبک بشم همین  !!!!  

 

/ 5 نظر / 3 بازدید
میلاد

سلام چقدر زیبا نوشتید حرف دل را خیلی ساده بیان کردید. تمام نوشته های صفحه اول وبلاگ را خوندم برایم خیلی جالب بود. شاید چون خودم هم در همین حال و هوا هستم

دو تا همکلاسی

سلام ما دو تا همكلاسي هيتبم كه قصد داريم خاطرات روزهاي دانشجويي و لحظاتمون رو ثبت كنيم . فكر مي كنيم كه يك ايده ي جديد و نويي باشه . هر چمئ كه هنوز اول راه هستيم . اما خوشحال ميشيم كه نرتون رو در اين مورد بدانيم . اميدواريم بر سر كلبه ي محقرمون منت نهاده و شاهد حضور گرم و البته سبزتون باشيم . باآرزوي موفقيت بدرود.....

محمد ایزدخواه

از اینکه داری با روحیه مثبت با مشکلات برخورد میکنی خیلی عالیه مطمئن باش اگه همینجور پیش بری به سال نرسیده تاثیر اونو توهمه زندگیت میبینی[گل][گل]حالا که شروع کردی ادامه بده[دست]

ناناز

ترانه جون امید به خدا داشته باش همیشه می گن تو ناامیدی بسی امید است خدا رو چه دیدی یه وقت دیدی توی ماه رمضون منتظری که پری تشریف بیاره ولی هی روزا می گذره و پری خانم تشریف فرما نمی شن یه روز صبح علی الطلوع می ره بی بی چک رو بر می داری و می بینی ای دل غافل نی نی تشریف آورده و شما هنوز متوجه نشدی به امید اون روز به زودی زود

مهرك

ترانه عزيزم كاملا دركت ميكنم... منم خيلي داغونم... اما تو بگو... چاره اي جز صبر داريم؟؟؟ اصا درمانت را عقب ننداز... بزار زودتر به نتيجه برسي. انشالا كار همسرت هم درست ميشه. خودتم ميري سر كار...