شمارش معکوس

فقط ۵ روز دیگه تا دیدن روی ماه پسرکم مونده...۵ روز...خیلی کمه ...خیلی کم

این روزها پرم از احساسات  ضد و نقیض...غم و شادی ام پیچیده به هم!گاهی از تصور اینکه پسرکوچولوم کنارم خوابیده و من دارم نگاهش میکنم و دست کوچولوش را محکم دور انگشتم پیچیده تو دلم قند آب میشه ...گاهی هم انقدر حالم بده که های های میزنم زیر گریه

کلا این روزا شبیه اون چیزی نیست که تصورش را داشتم ...تعطیلات عید خوش نگذشت و هرچی من سعی میکردم این روزهای آخر باقیمونده رو با آرامش بگذرونم نمیشد  هر روز با یه استرس و ناراحتی جدید گذشت...الان هم به شدت بی حوصله و دمقم...دیروز آخرین ویزیت قبل از اومدنش را رفتم و یه نفس راحت کشیدم که دیگه مجبور نیستم بیام اینجا ...

خیلی احساس خستگی میکنم ...به پشت سرم که نگاه میکنم میبینم چه روزهای سختی رو گذروندم و خدارو شکر میکنم که بهم توانش را داد...وگرنه من بدون کمک خدا...........

مشکلات جسمی ام به اوج خودش رسیده...اما ناراحتم نمیکنه...آدم تا خودش تجربه نکنه نمیفهمه درد شیرین یعنی چی....

فقط دلم میخواست این روزهای باقیمونده رو شادتر بگذرونم ...همسری هم مثل منه ...اونم بی حوصله است ...خودم که دیگه آخرشم ...تکلیفم با هیچی معلوم نیست ...بعضی وقتا گریه میکنم که دیگه خسته شدم !دیگه نمیتونم! کاش زودتر به دنیا می اومد!

گاهی هم مثل دیشب هق هق گریه میکنم که نمیخوام ازم جداش کنند...وقتی دیگه تو دلم نباشه چیکار کنم !

همسری میگه خوب وقتی تو دلت نیست یعنی تو بغلته ...این همه سختی کشیدی حالا نمیخوای صورت خوشگلش را ببینی ؟میگم چرا

دوباره با هق هق گریه میگم دیگه تو دلم نیست که لگد بزنه!

میگه تو بگو الان روزی چندبار لگد میزنه ...میگم بعدا هم همونقدر لگد بزنه !

فعلا که زنگی  اینجوری داره میگذره...مگر اینکه خدا یه بار دیگه یه انرژی مضاعف بهم بده که بتونم یه ذره از جام بلند شم وسرحال باشم  ...اگه به خاطر پسرکوچولوم نبود از بی حوصلگی غذا هم نمیخوردم !

 

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریسام

پیشاپیش قدم نورسیده مبارک موقع زایمان برای من دعا کن

سلماز و ژینا

بابا ترانه جون تو هم با این هورمونات حسابی قاطی کردینا!!!!!!! بی خیال بابا هیچی در این پروسه اینقدر جدی و سخت نیست ریلکس باش مادر[چشمک]

مامان مبینا

ترانه عزیزم امیدوارم به سلامتی و با خوشی بیایی و از لذت در آغوش گرفتن گل پسرت برامون بنویسی

شیما

سلام ترانه جون نمی دونم منو میشناسی یا نه ... ولی من از همون اول که مهرک خبر بارداریتو به من گفت تا حالا بطور نامحسوس با تو و وبلاگت همراه بودم خدا رو شکر که دیگه تموم شد و چند روز دیگه پسرتو بغل میکنی ان شالله. موقع زایمان برای همه منتظرها دعا کن

ورونیکا

ترانه جان پیشاپیش تولد پسر گلت رو تبریک میگم... منو یادت نره ها خانومی... توی لحظه ناب قبل از تولدش منو هم دعا کن...[قلب]

مریمی

پیشاپیش تبریک میگم خانومی...منم دعا کن [گل]

زن تنها

سلام عزیزم شاید باورت نشه از اول عید به یادت بودم و می گفتم 19 ترانه پسرکش و بقل میکنه. الان اومدم اینجا ببینم حالت چطوره انشالله که به سلامتی بهدنیا بیاد باید قول بدی عکسش و برامون بذاری و زود هم بعد از زایمان بیای از سلامتییتون با خبرمون کنی مواظبت باش عزیزم ناراحتی و ازت دور کن شاد باش

غزل

دیدی بالاخره به آخره راه رسیدی...[[لبخند]

ساناز

وای خدای من فقط سه روز مونده خیلی برات خوشحالم عزیزم امیدوارم به خوبی سپری بشه تونستی خبری به ما بده لطفا

ساناز

وای خدای من فقط سه روز مونده خیلی برات خوشحالم عزیزم امیدوارم به خوبی سپری بشه تونستی خبری به ما بده لطفا