گاهی دلم برای خودم تنگ میشود...

غرق  شدم تو زندگی که احساس تعلقی بهش ندارم ...

پرم از آروزهایی که هیچ وقت بهش نمیرسم ...

پرم از بغض هایی که به خودم اجازه آزاد کردنشون را نمیدم ...

دلتنگ عشقم...

آری..دلم برای خودم تنگ میشود....

-------------------

پ.ن. این جور نوشته های من یه استثنائ بزرگ داره که نیاز نیست معرفیش کنم...من منیع عشق را کنار خودم دارم که هیچ وقت از بوییدن و بوسیدنش سیر نمیشم... خیلی از حفره های عمیق قلبم را پر کرده ...شاید همه چی تقصیر خودمه...شاید من زیادی به دلم و خواسته هاش بها میدم ...شاید وقش رسیده باشه که برای همیشه دلم را از صحنه ی زندگیم بندازم بیرون ... بدون دل هم میشه زندگی کرد ...شاید خیلی راحت تر...

/ 7 نظر / 15 بازدید
آن روزها

سلام دوست عزیز راستش من تازه وبلاگ زدم و از آشنایی با وب شما خیلی خوشحال شدم .قابل بدونید به وب منم سر بزنید و اگه موافقید با هم تبادل لینک کنیم منتظر حضورت هستم یا علی

مینو

مادر..مادر...مادر... طفلک مادرها همیشه باید حواسشان باشد به استثناهای زندگی شان اشاره کنند....وگرنه متهم می شوند به..........بگذریم... [گل]

مینو

دلت برای خودت تنگ می شود..برای آن ترانه ای که به ارزوهایش می رسید؟..برای آن که زندگی داشت که به آن تعلق داشت؟برای ترانه ای که بغض نداشت...برای ترانه ای که دلتنگ عشق نبود...پر پر عشق بود...؟ برای اینها دلت تنگ می شود...؟!!.... کدام آرزوست که زور ترانه بهش نمیرسد؟کدام زندگی است که مال ترانه باشد خانمش باشد ملکه اش باشد وتعلق تویش نباشد..اصلا همچین زندگی ای هست؟!!یا ترانه خانم بهانه می گیرد...بغض کردن دلتنگی نمیخواهد عزیز دلم خب گریه کن... دوستت دارم دوست من...شاد باشی الهی

مینو

زمانه ی سختی شده...پر شده از دلتنگی...انگار همه با بهانه وبی بهانه زود دلتنگ می شویم...زمانه ی سختی شده...انگار...